خرید بک لینک
تو را دارم ای گل، جهان با من است تو تا با منی، جان جان با من است چو میتابد از دور پیشانیات کران تا کران آسمان با من است چو خندان به سوی من آیی به مهر بهاری پر از ارغوان با من است ! کنار تو هر لحظه گویم به خویش که خوشبختی بیکران با من است روانم بیاساید از هر غمی چو بینم که مهرت روان با من است

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 6:45

تو مانند سپیده دم و سحرگاهان زیبا و دل انگیزی و مانند شبهای تابستان سرزمین منی فراموشم نکن وقتی قاصدان خوشبختی کوبه در را می کوبند آه ، لبخند پنهانی من تو چقدر زیبا و سخت و غیر ممکنی تو در میان آتش شعرهایم شکفته می شوی و من بوسه زندگی بخش و جاودانه شدن را همینجا به تو خواهم داد تو به اندازه زا

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 22:15

هر دیوار کهنه ای گوئیا به آرزوی من ماننده است که از آن چیزی فرو ریخته و آن را میل به سوی خاک است هر کوره راه گمشده و ناهمواری گوئیا به دل من ماننده است که دیگر کسی از آن عبور نمی کند هر طاق ترک برداشته ای گوئیا به روح من می ماند که شکافی تاریک در سر تا سر آن دویده است "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 29 تير 1396 ساعت: 22:15

مرگ چون سائلی بر آستانه ی دل من ایستاده است و من او را از تن خود طعامی می دهم مرگ چون نگهبانی در قلعه ی بدن من پاس می دهد و من با صدای گام های سنگین او بخواب می روم مرگ چون زن هرزه ای به بستر من می آید و من در تاریکی های چشم او بر خورشیدهای نادیده گذر می کنم "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 23:26

چقدر دوست دارم دوست داشتنت را.... دوست داشتن تویی که ممنوع ترینی برای من... چقدر دلم هوایت را دارد... هوای تویی که حق نفس کشیدن در هوایت را ندارم... چقدر آرامش میدهی به من.... تویی که حق آرامش گرفتن از وجودت را ندارم... چقدر زیبا نوازش میکنی روحم را... تویی که حق نوازش روحت را ندارم... چقدر

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 23:26

خداوندا شکر هزار بار هزاران بار و صد هزاران بار که روز دیگر آمد و تو آمدی و جهان آمد و من آمدم و دست در دست یکدیگر تو را ستایش می کنیم "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 20:27

مرا جز مردن و آرمیدن شوقی نیست و اگر چند روزی در خانه ی ویران لنگ کرده ام از برای توست و تو آن را می دانی و مرا صبر زیستن و توان زندگی بخشیده ای "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:18

Image result for u202bخداونداu202c

همه چیز از من رمیدند

خداوندا

و من نام خود را به فراموشی سپردم

و ای کاش که خود را نیز

به فراموشی سپرده بودم

تا اینک

همه تو بودم

و دگر هیچ

"بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:18

با مردن هر آرزو تن من زخمی نو برداشت که با بوسه ی تو التیام پذیرفت اینک آن خسته ی نا امیدم که به سوی سردی و خاموشی می روم یا آن زنده ی امیدوار که از بوسه های معشوق دلگرم است "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:18

خداوندا من در این جهان خواهم مرد ولی تو در این جهان خواهی ماند من در تو به سفر بی پایانی خواهم آمد ولی تو در جهان هستی خواهی ماند من با چشمان تو به این جهان خواهم نگریست و از شفقت و عشق بی انتها گریه خواهم کرد "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:18

خداوندا تو چون دوستی مرا در قلب خود جا داده ای ولی من چون پریشانی سر به بیابان نهاده ام خداوندا تو چون نسیمی در روح من روان هستی ولی من چون ماتم زده ای در خرابه ها گام بر میدارم خداوندا تو چون چراغی در دل من می درخشی و من چون نابینائی به عصای غفلت و فراموشی تکیه کرده ام "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:18

مردن امر ساده ایست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص در مقابل یک ترس در مقابل کینه در مقابل یک عشق هیچ است مردن امر ساده ایست و در مقابل خسیتگی زندگی چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم و دیگر هرگز باز نمی گردیم "بیژن جلالی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 2:18

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

پنجشنبه 15 تیرماه سال 1396

شده ام عاشق تو، وای که حالا چه کنم؟

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: يکشنبه 18 تير 1396 ساعت: 0:04

تا بر لبِ تو زمزمه ی عاشقانه هاست با من هوای غرق شدن در ترانه هاست عاشق شدن چه حال غریبی ست،خوبِ من! لرزیدنِ نگاه و دل و دست و شانه هاست! بایک نگاهِ ساده دل از دست می دهم دنیا همین معاشقه ی دام ودانه هاست ! باران دوباره برتنِ من بوسه می زَنَد وقتی که چشمهای تو غرقِ نشانه هاست تکرار

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 3:18

ﺣﺲ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﺍﺗﺮﻡ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺗَﻮ ﺑﺎﺷﻢ ،ﺭﻫﺎ ﺗﺮﻡ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺍﻡ، ﻛﻢ ﺍﺯ ﻏﻢ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﻦ ﻫﺮﭼﻪ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﺗﺮ … ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﺗﺮﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺗﻮ ﻛﻪ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻢ ،ﻧﺮﻧﺞ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺁﯾﯿﻨﻪ، ﺑﯽ ﺍﺩﻋﺎ ﺗﺮﻡ ﻗﻠﺒﯽ ﻛﻪ ﻛﻨﺞ ﺳﯿﻨﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺰﻧﺪ …ﺗﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻏﻢ ﺗﻮ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩِ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﺗﺮﻡ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 3:18

با عشق کی گنجد قرار ناصح برو شرمی بداربا پند عاشق را چکار ناصح برو شرمی بدارمن حرف او را طی کنم من ترک نقل و می کنماین کارها من کی کنم ناصح برو شرمی بدارای عاقلان بهر خدا جان من و جان شمامن از کجا عقل از کجا ناصح برو شرمی بدارجائی که او گر میکند صد لطف و صد نرم

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 3:18

تو با جوانی من آمدی ، جوان باشی بهار عمر منی ، کاش بی خزان باشی زبان دل به دعایت گشوده ام شب و روز که ماهروی بمانی و مهربان باشی تو در سیاهی شب شعله ی سپیده دمی ز باد فتنه ی ایام در امان باشی چو ابر ، گریه کنان رفتم از برابر تو که خواستم به صفا ، رشک آسمان باشی تو خود زلال تر از اشک چشمه ای ، ا

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 3:18

غمخوار من! به خانه ی غم ها خوش آمدی با من به «جمع» مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ می زنند می بینمت... برای تماشا خوش آمدی راه نجاتم از شب گیسوی دوست نیست ای من به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای دل و عشق، روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیری ام سخنی غیر از این نبود

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 3:18

به انگشت هایت بگو لب های مرا ببوسند .. به انگشت هایت بگو راه بیفتند روی صورتم توی موهام .. قدم زدن در این شب گرم حالت را خوب می کند .. گل من! گاهی نفس عمیق بکش و نگذار تنم از حسودی بمیرد .. "عباس معروفی"

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 3:18

ﺩﻟﻢ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ .. ﻣﯽ ﺁﯾﻢ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ......! ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ .. ﺍﻣﺎ ﺣﯿﻒ ! ﺗﻮ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﺍﻡ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ! ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯿﺸﺎﻥ ﻫﻢ ﺭﺩﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ! ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻭﺍﯼ ﺩﺭﺩﻡ ﺗﻮﯾﯽ ﭘﺲ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﮐﻪ

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 15:52

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که میبینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش چهارشنبه 7 تیرماه سال 1396 وز پی دیدن او دادن جان کار من است لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است وز پی دیدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز هر که دل بردن او

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 15:10

آب حیوان است، آن لب، یا شکر؟ یا سرشته آب حیوان با شکر؟ نی خطا گفتم: کجا لذت دهد آب حیوان پیش آن لب یا شکر؟ کس نگوید نوش جانها را نبات کس نخواند جان شیرین را شکر لعل تو شکر توان گفت، ار بود کوثر و تسنیم جان افزا شکر قوت جان است و حیات جاودان نیست یار لعل تو تنها شکر ای به رشک از لعل تو آب حیات وی

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1396 ساعت: 17:57

پنج بوسه ، برای پنج سر انگشت تو. می میرم این درنگ را از انگشتانت بوسه ی سرخ ، فرو می چکد و تو ، چون موسی ، از دریا خواهی گذشت نهی پای و برهنه بازو . تدبیر می جویم و این کلاف بر دیوار اتاقم تندیسی از «مبادا» ست. تو را می جویم ، چونین معجزه ی دستانت به بارگاهت که مرا بارده که هیچ چیز ، چیزی به زیبایی

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 1:17

دوستت دارم نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم به حافظه قطار های مسافری تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز بر رگهای دستانم سفر می کند تو آخرین قطار من من آخرین ایستگاه تو دوستت دارم نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم یا به باد به تاریخ های هجری و میلادی به جذر و مد دریا ساعات کسوف و خسوف و مهم نیس

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 1:17

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد در شعر شاعران همه گشتم که مصرعی در شأن چشمهای تو پیدا کنم، نشد گفتند عاشق که شدی ؟ گریهام گرفت میخواستم بخندم و حاشا کنم، نشد بیزارم از رقیب که تا آمدم تو را از دور چند لحظه تماشا کنم، نشد شاعر شدم که با قلم ساحرانهام در قاب شع

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 13:11

تنها انسان گریان نیست من دیدهام پرندگان را من برگ و باد و باران را گریان دیدهام تنها انسان گریان نیست تنها انسان نیست که میسراید من سرودهها از سنگ نغمهها از گیاهان شنیدهام من خود شنیدهام سرودی از باد و برگ تنها انسان سرود خوان نیست تنها انسان نیست که دوست میدارد دریا و بادبان خورشید و کشتزا

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 13:11

می خواهم بمیرم نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه و ستارگان کور باشم میخواهم به مرگی کاملا غیر عادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب - روییدن دانه - غروب خورشید می خواهم نیست شوم تا در دنیای دیگر

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 13:11

ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون شکوفه های پرافشان سیب گلبرگ لب به بوسه خورشید باز کنیم. برخیز و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنجهای سرخ از دور، از دهانه دهلیز تاکها چون باد، خوش غبار برانگیز و بازگرد و یک صبح خنده رو، وقتی که با بهار گل افشان میرسی در باز کن، به کلبه خاموش من بیا.

برچسب: نویسنده: نگار افشاری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 13:11

صفحه بندی